تبليغاتX
رازهای موفقیت

جمعه بیستم آذر 1388

چه چیزهایی را داریم از دست می دهیم؟

چه چیزهایی را داریم از دست می دهیم؟

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

 

نوشته شده توسط محمد رجالی در 12:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم آذر 1388

فرمول موفقیت

 برنامه ریزی برای موفقیت مانند برنامه ریزی برای یک گردش یا سفر است. شامل یک سری مراحل و قدم هایی است که باید به صورت صحیح برداشته شوند.

 مشکل بسیاری از افراد این است که هیچوقت این مراحل را به صورت منظم طی نکرده اند. بعضی ها همه مراحل را طی نکرده اند و بعضی ها نیز اصلاً  این مراحل را نمی شناسند!

یادم می آید، یک روز به خودم گفتم: "بهتر است از یک مکان مفرح دیدن کنم" این یه فکر خوب بود و از کاری که منو به جلو می برد هیجان زده شده بودم.

یک سال بعد متوجه شدم که به چنین سفری نرفتم!

مشکل واضح است. ایده من مبهم بود و آن را به اندازه کافی مشخص نکرده بودم.

این اولین مرحله فرمول موفقیت است. شما باید مقصدی برگزینید. باید مشخص کنید که به کجا می روید. به عبارت دیگر شما باید نتایج و پیامد های پس از آن را مشخص کنید.

باید مکانی را که می خواهید به آن برسید، مشخص کنید. تا وقتی این کار را نکنید، از خانه خارج نمی شوید. اگر من ندانم که به کجا می خواهم بروم، چگونه به آنجا بروم؛ درسته!؟

بنابراین این کار را کردم و مشخص کردم که به کجا بروم. لاس وگاس!  :-)

چند ماه بعد هنوز به لاس وگاس نرفته بودم،چرا!؟ چون هنوز قدم بعدی را بر نداشته بودم که عبارت بود از متعهد شدن! تعیین تاریخ! تصمیم گرفتن!

مشخص است اگر تصمیم محکمی نگیرم، زمانی را مشخص نکنم و به این کار متعهد نباشم هیچ گاه به لاس وگاس نمی رسم.

بنابراین شانزدهم ژانویه را انتخاب کردم اکنون متعهد بودم.

پس از آن باید بفهمم چگونه به آن جا بروم. باید تصمیم می گرفتم که با ماشین خودم بروم یا با وسائل حمل ونقل عمومی، صبح بروم یا شب، باید برای سفر چیزهائی می خریدم و باید ساکم را می بستم. من باید وسائل سفرم را جمع می کردم.

و از همه مهمتر نقشه بود تا از روی آن متوجه بشوم که کدام بزرگراه مناسب تر است و مشکلات کمتری دارد. این مرحله سوم است: آماده شو و برنامه داشته باش.

اکنون من واقعاً استارت زدم! همه چیز مهیای سفر در شانزدهم ژانویه بود.

هنوزهم همه چیز را می توان کنار گذاشت مگر اینکه من برنامه هایم را کاملاً دنبال کنم. شما هنوز باید عزم خود را جزم کرده و ادامه دهید. مر حله چهارم: پیگیری کردن. شما باید اقدام کنید.

بنابراین، من این کار را کردم؛ وسائلم را جمع کردم و حرکت کردم.

اکنون من و شما می دانیم که من هنوز باید کارهایی پس از بلند شدن و رفتن انجام دهم. درسته؟

پس از این که سوار ماشینتان می شوید. مسافرت شما تازه شروع می شود. شما نمی توانید فقط در ماشین بشینید و آرزو کنید به لاس وگاس برسید. نه نه، شما باید جاده را ببینید و در جاده برانید. باید به تابلوها، چراغها، عابرین پیاده و... توجه کنید.

البته رانندگان بی احتیاط را فراموش نکنید، باید مواظب آنها نیز بود.

اگر اشتباهی کردید و راه را اشتباه رفتید باید اصلاح کنید و به جاده اصلی باز گردید. این مرحله پنجم است. باید مراقب باشید و در صورت نیاز تغییرات و اصلاحات لازم را انجام دهید.

بنابراین من این کار را کردم؛ سرعت را کم کردم، زیاد کردم، دور زدم و هر کار دیگری که لازم بود را انجام دادم.

چند ساعت بعد من در لاس وگاس بودم. ماموریت انجام شد! و الان وقت تفریح بود.

همه چیز در این مسافرت بود. به نظر ساده می رسه مگه نه!؟

باور کنید یا نه این اساس چگونه رسیدن از نقطه الف به ب یا هر چیزی در زندگی شما است. بله این مراحل بسیار پایه و اساسی هستند و من بعضی از جزئیات را بیان نکردم ولی اینها مراحل اصلی هستند.

اگر شما هیچ کار دیگری انجام ندهید ولی این مراحل را به ترتیب طی کنید. معمولاً به مقصدتان می رسید.

 

فرمول موفقیت، برگرفته از کتاب الکترونیکی میلیونرهای خود ساخته 

 ترجمه: سید محمد جواد رجالی

نوشته شده توسط محمد رجالی در 10:53 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388

داستاني هست راجع به يك دزد در زمان‌هاي قديم كه كت باشكوهي را دزديد. كت از بهترين پارچه درست شده بود و دكمه‌هايي از طلا و نقره داشت. وقتي كت را در بازار به يك بازرگان فروخت، پيش دوستانش برگشت. دوست نزديكش از او پرسيد كه كت را چند فروخته است.
پاسخش اين بود «صد سكه نقره».
دوستش پرسيد: «يعني مي‌خواهي بگويي فقط صد سكه نقره براي آن كت باشكوه گرفتي؟» دزد پرسيد: «مگر از عدد صد بزرگ‌تر هم هست؟» خيلي از ما نمي‌دانيم چه بخواهيم يا نمي‌دانيم چه چيزهايي موجود در اختيارمان است چون هيچ‌وقت با آنها آن‌قدر آشنا نبوده‌ايم، يا آنقدر از خود دور افتاده‌ايم كه ديگر قادر نيستيم نيازها و خواست‌هاي واقعي خود را درك كنيم. بعضي از ما به قدري كرخ و بي‌حس شده‌ايم كه از آرزوها و خواست‌هاي طبيعي خود بي‌خبريم. ديگر نمي‌دانيم چه مي‌خواهيم. بيشتر ما نمي‌دانيم چطور بخواهيم. هيچ‌وقت و چه زماني بخواهيم. ما نياموختيم چطور كساني را كه مي‌توانند آنچه را مي‌خواهيم به ما بدهند. از يك بغل كردن يا اندرزي خردمندانه گرفته تا سفارش چيزي كه مي‌فروشيم، بشناسيم و خيلي از ما ياد نگرفتيم علائم غيركلامي را كه مردم به سوي ما ارسال مي‌كنند. از قبيل «من با تو هستم» يا «حالا نه» دريافت كنيم.
ترس هميشه از ناآگاهي سرچشمه مي‌گيرد. رالف والدوامرسون ما نمي‌دانيم چه چيزهايي حاضر و آماده و ممكن هستند.

اكثر ما نمي‌دانستيم كه مي‌شود بدون پول اوليه خانه خريد تا وقتي كه كتاب‌هاي رابرت آلن را خوانديم. نمي‌دانستيم كه مي‌شود نرخ بهره‌ي كمتري براي كارت‌هاي اعتباري تقاضا كرد تا وقتي كه سخنراني چارلز گيونز را شنيديم. نمي‌دانستيم كه مي‌شود يك سرويس مجاني يا اتومبيل يا اتاقي ارزان‌تر در هتل درخواست كرد تا وقتي كه يك نفر به ما گفت مي‌توانيم. اگر پدر و مادرمان به او ياد ندادند و ما در مدرسه ياد نگرفتيم و نمونه‌اش را در زندگي نديديم. از كجا مي‌توانستيم بدانيم؟

وقتي عادت كنيد براي سير كردن خود يك تكه نان بخوريد. نمي‌دانيد كه مي‌توانيد يك بشقاب رشته‌فرنگي بخواهيد. شما هيچ‌وقت يك بشقاب رشته فرنگي نديده‌ايد. حتي نمي‌دانيد كه وجود دارد. بنابراين خواستن آن كاملاً دور از طبيعت شماست. يك روز يا يك نفر بشقاب رشته‌فرنگي را به شما نشان مي‌دهد يا راجع به آن مي‌خوانيد يا از كسي مي‌شنويد، تا بالاخره از وجود آن آگاه مي‌شويد و ديگر فقط يك خيال نيست و بعد يواش‌يواش به خود مي‌گوييد: «آهاي. من رشته‌فرنگي مي‌خواهم». دكتر باربار ادي آنجليس نويسنده‌ي كتاب «به كار گرفتن عشق مؤثر است» و «لحظات واقعي».
ما نمي‌دانيم كه واقعاً چه مقدار نياز داريم و مي‌خواهيم اكثر ما از نيازها و خواست‌هاي واقعي خود بي‌خبريم، چون وقتي بچه بوده‌ايم به ما كم محلي شده ا را طرد كرده‌اند يا خجالت كشيده‌ايم آنها را بيان كنيم. ممكن است به دليل مصرانه و مكرر از ما انتقاد شده باشد يا مسخره‌مان كرده باشند، بنابراين درخواست نكردن بيشتر به ما احساس امنيت مي‌داد و كمتر ما را معذب مي‌كرد. ما به سادگي خواست‌هاي‌مان را دفن كرديم.
بيان خواسته‌هاي‌مان زمان كودكي‌مان شايد دردهاي درمان نشده و نيازهاي تحقق نيافته‌ي زمان كودكي آنان را دوباره آشكار كرده باشد. ممكن است حتي به دليل اينكه پسر يا دختر بوده‌ايم از ما بدشان مي‌آمد و ممكن است براي انتقام گرفتن از كسي كه در گذشته آزارشان داده، فرافكني كرده و ما را از چيزهايي محروم كرده باشند يا از انتقادهاي همسايگان يا اقوام از «لوس بار آوردن» فرزندان‌شان براي آسان‌گيري يا نرمش يا به دليل چنين «شل و ول» بودن ترسيده‌اند.
دليلش هر چه باشد. اثر نهايي اين است كه ما ديگر احساس نمي‌كرديم چه مي‌خواهيم زيرا خيلي دردناك بود. آسان‌تر بود در كرخي و بي‌حسي و بي‌علاقگي فرو رفتيم. عاقبت در جواب «امشب مي‌خواهي چه كار كني؟» جواب‌هايي از قبيل «نمي‌دانم» و «برايم فرقي نمي‌كند» مي‌دهيم، وقتي از ما مي‌پرسند چه مي‌خواهيم. ديگر نمي‌دانيم چه مي‌خواهيم.

نویسنده: جک کنفیلد و مارک ویکتورهانس
ترجمه: سهیلا موسوی رضوی و دکتر ندا افتخار


نوشته شده توسط محمد رجالی در 10:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388

بیشتر ما یاد گرفته ایم که مدام در پی چیز بعدی و بعدی و بعدی باشیم و خود را متقاعد کرده ایم که شادی ما فقط در مقصد مطلوبمان قرار دارد. خودمان را در چرخه پایان ناپذیر خواستن و انتظار کشیدن گرفتار کرده ایم.

وقتی برای خوشحال بودن و برای تجربه خوشی و نشاط و موفقیت در انتظار " آن روز که ..." هستیم ، در توهمی زندگی میکنیم که موجب دلمردگی ما شده است و توان لذت بردن از زندگی کنونی را از ما میگیرد.

رؤیاها با رنگها و مزه های مختلف به سراغمان میآیند و بیشتر اوقات ما آنها را با هدف اشتباه میگیریم. "وقتی که عاقبت به ... برسم". "همین که این دوره ی ... بگذرد، رژیم میگیرم و به سلامتی ام توجه میکنم" و... این طرز فکر مارا دچار خشم و ناتوانی و نارضایتی مداوم میکند.
رؤیاهایمان سالهای پیاپی فریبمان میدهد و چشمانمان را می بندد و ما را در انجام تغییراتی که میخواهیم ناتوان میکند.

فقط زمانی نیروی متعالی کردن زندگیمان را در اختیار خواهیم گرفت که رؤیاهایی که ما را در آرزوی و انتظار تغییر وضعیت نگاه داشته اند آشکار کنیم.

از شما می خواهم که خوب نگاه کنید و ببینید منتظر چه هستید. کدام رؤیای "یک روز..." مدام شادی و رضایتتان را به تعویق می اندازد.
وقتی خوشحال خواهم بود که: این مقدار پول در بیاورم، به دانشگاه بروم، شغل خوبی پیدا کنم، به وزن دلخواهم برسم، بدهی هایم را بپردازم.

اگر یکی یا بعضی از این عبارات برایتان آشناست احتمالا در رؤیایی گرفتار شده اید که امکان نشاط و موفقیتی را که شایسته آن هستید از شما میگیرد.

برای آنکه فراسوی رؤیاهایتان بروید و واقعا زندگی رؤیایی خود را بیافرینید باید آنچیزی را که واقعا به دنبالش هستید آشکار کنید و ببینید که وقتی سرانجام به آرزوی خود برسید چه احساسی خواهید داشت.

اگر در آرزوی شهرت هستید میخواهم بگویم که در واقع شما به دنبال شهرت نیستید بلکه خواهان احساسی هستید که فکر میکنید شهرت به شما میدهد. با جواب دادن به این سؤال که "وقتی بینهایت مشهور شوم چه احساسی خواهم داشت؟" متوجه میشوید که واقعا خواستار چه هستید. شاید احساس ارزشمند بودن ، قدرتمند بودن ، مهم یا خاص بودن برایتان مطلوب است.

بسیاری را میشناسم که فکر میکنند اگر کمی پول بیشتر ، موفقیت یا شهرت یا هر چیز بیشتر دیگری داشته باشند خوشبختی را پیدا میکنند اما این یک خیال و یک توهم است!

اما چطور میتوان به شادی دست یافت؟ فقط کافیست که خیالاتمان را تشخیص دهیم  و  از خودمان بپرسیم: اگر این اتفاق رخ دهد چه احساسی به من دست خواهد داد؟ بعد روند بخشیدن آن احساس به خودمان را آغاز کنیم و آن گام به راستی زندگی ما را متحول میکند.

وقتی متعهد میشویم که به نیازهایمان رسیدگی کنیم و احساساتی را که آرزو داریم به خودمان ببخشیم معجزه حقیقی رخ میدهد و می بینیم که هر چیزی را که آرزومندش هستیم در دسترس ما قرار دارد ، آنگاه خواسته های ما واقعیتی میشود که میتوان مطالبه اش کرد البته به شرطی که حاضر باشیم کارهای لازم را انجام دهیم و مسؤلیت نیازهایمان را بپذیریم.


اقدام کنید و خیالات خودتان را بررسی کنید:

شرحی از زندگی خیالی موردنظرتان را که امیدوارید روزی به آن برسید بنویسید. خیالاتتان را تجزیه و تحلیل کنید تا تشخیص دهید که امیدوارید با تحقق آنها به چه احساسی دست پیدا کنید. بعد یک کار را مشخص کنید که با انجام دادنش بطور روزانه بتوانید همان احساسی را که دنبالش هستید در خودتان بوجود آورید. البته خودتان را متعهد کنید که صد در صد مسؤل آفرینش احساس مطلوبتان باشید.

نوشته شده توسط محمد رجالی در 14:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم مهر 1388

حتما نتیجه ای که ازآزمایش کوترماهیان یا باراکوداها به دست آمد برایتان جالب خواهد بود.

کوترماهیان یا باراکوداها شکارچیان ترسناکی برای سایرماهیان هستند.بدن آنها کشیده وشبیه اردک ماهی است . آرواره تحتانی جلو آمده است .دندان های تیز و محکم وترسناکی درآرواره ها وجود دارد.محققان چند باراکودا را گرفتند و در یک آکواریوم بزرگ قرار دادند . این نوع ماهی ها بسیاردرنده ووحشی هستند ومی توانند درعرض چند ثانیه شکارخود را تکه تکه نمایند. بعد، چند ماهی دیگر نیز به همان آکواریوم اضافه کردند.کوتر ماهیان آنها را در یک چشم به هم زدن بلعیدند.

سپس میان کوترماهیان وماهیان دیگر، یک شیشه ضخیم که در زیر آب نامریی می نمود قرار داداند . چه اتفاقی افتاد؟

آنها به سمت شکارخود حمله بردند وشترق ق ق ! با دماغ رفتند توی شیشه . یک بار ، ده بار، صد بار... وبا لا خره دست از شکارآن ما هی ها برداشتند : چون حمله به آنها همراه با درد بود.

بعد از مدتی ، محققان شیشه را برداشتند. به نظر شما آیا کوترماهیان باز به سمت طمعه ها حمله ور شدند؟

نه . آنها به خاطر ترس از درد ، راضی به مرگ خود شدند!

برخی ازآدم ها هم مثل کوترماهیان هستند.

بعضی وقت ها ، به آنها یک بلیط 500 یورویی پیشنها می شود . ولی آنها ترجیح می دهند نپذیرند و به راه خود بروند.( این نتیجه گیری وبررسی دریکی ازبرنا مه های دوربین مخفی انجام شده است.)

بعضی وقت ها فرصت های جالبی به ما داده می شود . ولی ما حتی آنها را نمی بینیم و البته همه اینها به خاطر یک چیز است : ترس ...

ترس از مورد تمسخر و ریشخند قرار گرفتن.

ترس از فریب خوردن.

ترس ازاینکه مبادا چیزی را از دست بدهیم.

ترس از اینکه نکند درد و رنجی به ما برسد.

ترس از شکست.

ترس از کسالت.

من مطمئنم که همه شما دوست دارید پیروز شوید ! اما درست  در همان لحظه پیروزی ترسیده اید.ترس ازچه ؟

نوشته های مرا خواندید : یا قبول دارید یا ندارید.

یعنی شما از پیروز شدن می ترسید؟ به آن فکر کنید : مثل کوترماهیان نباشید که باعث مرگ خود دردنیای فراوانی شدند.

شما در دنیای وفورنعمت زندگی می کنید وتمام ابزار و امکانات موفقیت را در اختیاردارید. کمی دقیق تر به خود و دور وبرتان بنگرید.

ازآنها استفاده کنید!

مولیرمیگوید: از انسان های سست عنصری که برای چسبیدن به بعضی چیزها جرات انجام هیچ کاری را ندارند ، بی زارم.

منبع : مجله موفقیت

نوشته شده توسط محمد رجالی در 12:4 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم شهریور 1388

به پیروزی قهرمان قصه هایت همیشه امیدوار باش.

زیرا که نا امیدی مانند دروغی است...

که پدربزرگ ها ازجنگ جهانی اول می گویند!!!

نوشته شده توسط محمد رجالی در 10:50 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388

داستان گوجه فرنگی

روزی مرد بیکاری درجستجوی کار به عنوان نظافتچی به شرکت مایکروسافت رفت . مدیر منابع انسانی با او مصاحبه کرد وسپس برای گرفتن تست او را به شستن زمین گمارد.

پس ازاتمام کارمدیر او را استخدام کرد و به او گفت: تو استخدام شدی. آدرس پست الکترونیکی ات را به من بده تا فرم تقاضانامه وهمین طور تاریخ شروع به کار را برایت بفرستم. مرد جواب داد:" اما من کامپیوتر و پست اکترونیکی ندارم".

مدیرمنابع انسانی پاسخ داد:" دراین صورت متاسفم . دردنیای امروز چنان چه پست الکترونیکی نداشته باشی به این معنی است که اصلا وجود نداری . وکسی که وجود ندارد چطور می تواند شغلی داشته باشد".

مرد مایوس وناامید ازآنجا خارج شد . نمی دانست با تنها دارایی ته جیبش که فقط ده دلار بود چه کند. با خود فکری کرد وتصمیم گرفت به سوپرمارکت رفته و به اندازه ده دلارگوجه فرنگی بخرد. سپس خانه به خانه، گوجه فرنگی ها را درکمتر از دو ساعت فروخت و موفق شد دارایی اش را دو برابر کند. آن روزسه باراین کاررا انجام داد و با شصت دلار به خانه بازگشت. درنتیجه ، مرد متوجه شد که به این طریق نیزمی تواند امرارمعاش کند.ازآن پس صبح ها زودتراز منزل بیرون می رفت وشب ها دیرتر بازمی گشت. به این ترتیب، سرما یه اش هرروزدو یا سه برابر می شد. درمدت کوتاهی ، یک گاری خرید .سپس ، یک وانت وپس ازآن ، تعدادی وسایط نقلیه مخصوص این کارخریداری کرد.

سال ها گذشت. آن مرد به یکی ازبزرگترین خرده فروش های مواد غذایی درآمریکا تبدیل شد.بنابراین تصمیم گرفت برای آینده خود وخانواده اش برنامه ریزی کند وفکر کرد بهتر است ازیک بیمه عمراستفاده کند . به این خاطر به یکی از دفاتر بیمه تلفن کرد و یکی از طرح های آن را انتخاب کرد. پس از پایان مکالمه بیمه گر آدرس پست الکترونیکی او را جویا شد . مرد درپاسخ گفت :" من پست الکترونیکی ندارم".

بیمه گر با کنجکاوی تمام گفت :" خدای من ! شما پست الکترونیکی ندارید و با این وجود موفق شده اید چنین امپراتوری را بنا نهید.

آیا می توانید تصور کنید اگر یک آدرس الکترونیکی داشتید چه کارهایی می توانستید بکنید ؟!! مرد اندکی تامل کرد و سپس جواب داد :"بله ، احتمالا الان نظافتچی شرکت مایکروسافت بودم !!!"

نوشته شده توسط محمد رجالی در 11:45 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

قبل از پرواز بال هایت را امتحان کن!

می گویند روزی یک کلاغ و یک خرس سوارهواپیما می شوند. وقتی هواپیما ارتفاع می گیرد وکمربند ها بازمی شوند کلاغ ازمهمانداریک لیوان نوشیدنی می خواهد. مهماندارنوشیدنی را می آورد وکلاغ جرعه ای ازآن را می نوشد وباقیمانده لیوان را روی لباس مهماندارمی پاشد .مهماندار می پرسد : چرا این کار را کردی ؟ وکلاغ می گوید دلم خواست ماجراجویی کنم!

مهماندارچیزی نمی گوید ومی رود.چند دقیقه بعد که کلاغ چرتش می گیرد و می خوابد جناب خرس هم هوس ماجراجویی به سرش می زند. او هم با اشاره یک لیوان نوشیدنی درخواست می کند ووقتی برایش می آورند ، جرعه ای ازآن را نوشیده والباقی را روی لباس مهماندار می پاشد. به محض اینکه خرس این کار را انجام می دهد چند نفرازخدمه هواپیما به اوحمله می کنند واو را کشان کشان به نزدیکی درهواپیما می برند تا ازآن بالا به بیرون پرت کنند.خرس شروع به گریه و زاری وعجز ولابه می کند وبعد ازکلی تعهد والتزام سرجایش می نشیند.دراین هنگام کلاغ که بیدارشده بود وموضوع را فهمیده بود با تعجب به خرس نگا ه می کند. خرس ازاو می پرسد چرا با توکاری نداشتند؟ و کلاغ می گوید چون من بال داشتم ومی توانم بپرم ! بنابراین بیرون انداختن ازهواپیما برای من ایجاد مشکل نمی کرد.اما تو که بال نداشتی ودیار قدرت نمایی تو روی زمین است . تو براساس کدام منطق توی هواپیما دست به ماجراجویی زدی؟

نکته طلایی این داستان نیزهمین است که مواظب باشید تقلید شیوه های رفتاری دیگران همیشه جواب نمی دهد! وچه بسا موجب زحمت واذیت شما هم بشود . ضرب المثلی است که می گوید: کسی که درخا نه ای شیشه ای زندگی می کند ، به سمت دیگران سنگ پرتاب نمی کند! دلیلش هم مشخص است!

نوشته شده توسط محمد رجالی در 17:24 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم تیر 1388

جملات موفقیت

بردن همه چیزنیست ،ولی تلاش برای بردن چرا.

خنده بهترین اسلحه جنگ با زندگی است.

برای زندگی فکرکنید ولی غصه نخورید.

درزندگی ثروت حقیقی مهربانی است و بینوائی حقیقی خودخواهی.

نگذار دست چپ بفهمد که دست راست چه می کند.

همیشه باید با واقعیت زیست نه با وهم وخیال.

ما باید ازبدی کردن بیشتربترسیم تا بدی دیدن.

انسان عاقل همیشه ازبدگوئیهایی که از او میشود استفاده می کند.

فردا هرگز دیر نخواهد بود اگر بدانید که در جستجوی دانش هستید.

همان لحظه ای که امید به زندگی قطع شود مرگ فرا رسیده است.

باید آنقدر شکست خورد تا راه شکست دادن را آموخت.

به دیگران کمک کن بدون اینکه خودت را از بین ببری.

به طرف یک هدف هدفگیری کن.

هر لحظه از زمان را از آن خود گردان.

 

 

 

نوشته شده توسط محمد رجالی در 23:3 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم فروردین 1388

 The purpose of life

A long time ago, there was an Emperor who told his horseman that if he could ride on his horse and cover as much land area as he likes, then the Emperor would give him the area of land he has covered.

Sure enough, the horseman quickly jumped onto his horse and rode as fast as possible to cover as much land area as he could. He kept on riding and riding, whipping the horse to go as fast as possible. When he was hungry or tired, he did not stop because he wanted to cover as much area as possible.

Came to a point when he had covered a substantial area and he was exhausted and was dying. Then he asked himself, "Why did I push myself so hard to cover so much land area? Now I am dying and I only need a very small area to bury myself."

The above story is similar with the journey of our Life. We push very hard everyday to make more money, to gain power and recognition. We neglect our health , time with our family and to appreciate the surrounding beauty and the hobbies we love.

One day when we look back , we will realize that we don't really need that much, but then we cannot turn back time for what we have missed.

Life is not about making money, acquiring power or recognition . Life is definitely not about work! Work is only necessary to keep us living so as to enjoy the beauty and pleasures of life. Life is a balance of Work and Play, Family and Personal time. You have to decide how you want to balance your Life. Define your priorities, realize what you are able to compromise but always let some of your decisions be based on your instincts. Happiness is the meaning and the purpose of Life, the whole aim of human existence. But happiness has a lot of meaning. Which king of definition would you choose? Which kind of happiness would satisfy your high-flyer soul?


 مقصد زندگی

سال ها پیش، حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت: مقدار سرزمین هایی را که بتواند با اسبش طی کند را  به او خواهد بخشید. همان طور که انتظار می رفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سرزمین ها سوار بر اسبش شد و با سرعت شروع کرد به تاختن. با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می تاخت. حتی وقتی گرسنه و خسته بود، متوقف نمی شد چون می خواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند. وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود به نقطه ای رسید . خسته بود و داشت می مرد. از خودش پرسید: چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدرا زمین بدست بیاروم؟ در حالی که در حال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم.

داستان بالا شبیه سفر زندگی خودمان است. برای بدست آوردن ثروت، قدرت و شهرت سخت تلاش می کنیم و از سلامتی و زمانی که باید برای خانواده صرف کرد، غفلت می کنیم تا با زیبایی ها و سرگرمی های اطرافمان که دوست داریم مشغول باشیم.

وقتی به گذشته نگاه می کنیم. متوجه خواهیم شد که هیچگاه به این مقدار احتیاج نداشتیم اما نمی توان آب رفته را به جوی بازگرداند.

زندگی تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و بدست آوردن شهرت نیست. زندگی قطعا فقط کار نیست ، بلکه کار تنها برای امرار معاش است تا بتوان از زیبایی ها و لذت های زندگی بهره مند شد و استفاده کرد. زندگی تعادلی است بین کار و تفریح، خانواده و اوقات شخصی. بایستی تصمیم بگیری که چه طور زندگیت را متعادل کنی. اولویت هایت را تعریف کن و بدان که چه طور می توانی با دیگران به توافق برسی اما همیشه اجازه بده که بعضی از تصمیماتت بر اساس غریزه درونیت باشد. شادی معنا و هدف زندگی است. هدف اصلی وجود انسان. اما شادی معنا های متعددی دارد. چه نوع شادی را شما انتخاب می کنید؟ چه نوع شادی روح بلند پروازتان را ارضا خواهد کرد؟

نوشته شده توسط محمد رجالی در 17:10 |  لینک ثابت   •